.....خروس خوان.....

نوشته هایی نه چندان بیخودی به قلم علی دهقانی

.....خروس خوان.....

نوشته هایی نه چندان بیخودی به قلم علی دهقانی

.....خروس خوان.....



علی دهقانی هستم
دانشجوی دانشگاه علامه طباطبائی تهران
یک خروس بی محل که هر از گاهی هوس خواندن میکند...

دنبال کنندگان ۲ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
نویسندگان

سرگذشت پرتقال های علامه(قسمت1)

علی دهقانی | يكشنبه, ۸ بهمن ۱۳۹۶، ۱۲:۳۰ ب.ظ

گاهی میشه توو جدی ترین شرایطم خندید و سخت ترین کارها رو آسون گرفت و راحت بود...

یادمه مسابقات فوتسال بین دانشکده ای در دانشگاه برگزار میشد و تیم های زیادی برای عرض اندام در دانشگاه در این مسابقات ثبت نام کرده و برای پیروزی بشدت تمرین میکردند...

در این بین ما و جمعی از دوستانمان که همیشه پاتوقمان پله های روبروی سلف دانشگاه علامه بود هم چشممان به بنر اطلاعیه ثبت نام خورد و در این زمان بود که ایزد(هم اتاقی و رفیق صمیمی بنده)گفت آقایون داداشام... : لباس و شورت ورزشی هم میدن هه هه... و این جرقه ای بود تا سجاد(یکی دیگر از رفقا که تا آن زمان تنها 34دقیقه در زندگیش دویده بود)بگوید آقاااا پاشید بریم تیم بدیم ...در همین حین یکی دیگر از دوستان خبر از جایزه 7میلیون تومانی تیم قهرمان داد...اینبار سجاد از جا پرید و با چشمانی اشک آلود دستِ ذلی(نام مستعار یکی دیگر از قهرمانان فوتسال!!)را گرفت و گفت آقا من و ذلی دفاع رو میبندیم، تو و فرزاد(تنها بازیکن خوبمان)ووحید(بازیکن خوب و شکسته عشقی خورده ی تیم!!)هم برید حریفو بپوکونید...

من که تا آن لحظه فقط کپ کرده بودم و زبانم از این حجم از اعتماد به نفسِ دوستان، چلاق شده بود ،داغ کردم و بعد از کوبیدن به پیشانی گفتم آغااااا -من توو خوابگاهم- من دیدم این کُردا رو چقد غیرتی بازی میکنن ، من دیدم این ترکا رو چقد جدی بازی میکنن،من دیدم این لرا چجوری توپو مث سنگ پرت میکنن و با هر تکلشون دو نفرو از میدون خارج میکنن...اینا دهنمونو سرویس میکننا...هر چه تلاش کردم فایده ای نداشت و در نهایت سجاد ساعت13اسامی اعضای تیم رو آماده کرد و از اونجایی که نفر کم داشت از ما خواست تا چند نفری معرفی کنیم که بنده در ابتدا اسم ایزد رو به مدیر تیم(سجاد)اعلام کردم.

در ادامه اسم رضا و چند تن دیگر به لیست اضافه شد که برخی از آنها مثل رضا تا آخر مسابقات اصلا افتخار حضور در تیم رو نداشتن.

بعد ها با 30 بار تماس و هماهنگی بالاخره جلسه ای برای تمرین و مَحَکِ تیم گذاشتیم که در انتهای تمرین سه نفر مصدوم و دو نفر مسموم گردیدند!! البته اینکه چگونه پارچی که دو سال ما در اتاقمان با آن آب میخوردیم، سبب مسمومیت غذایی و عفونی آنها شد خود نیاز به تشکیل کمیته ای جداگانه دارد!

بالاخره روز افتتاحیه ی مسابقات فرا رسید و دوستان و اعضای همین تیمِ مدعیِ قهرمانی((که نمیدانم به حساب کدامین منطق یوونتوس علامه نامگذاری شده بود))، یکی پس از دیگری جا زدند و گفتند آقا ما نمیایم و امروز نمیرسیم و ترافیکه و ...

قبل از این مدیر تیم(سجاد)، به سبب مخالفت با ایزد،نام ایزد را بعنوان سرپرست انتخاب کرده بود و همین امر سبب شد که یک مهره ی همیشه آماده ی تیم!!! محکوم به سکوت و نیمکت نشینی شود و نتواند بعنوان بازیکن در ترکیب تیم قرار بگیرد...((البته مهره های تیمِ ما همه ناآماده بودن،بنده فقط جهت مزاح عرض کردم!))

با تلاش های بنده و فرزاد و البته تماس های پی در پیِ ایزد(که حالا لقب ایزدپرز را به او داده بودیم_پرز:رییس باشگاه رئال مادرید_)) توانستیم هر جور شده بچه های تیم را جمع کنیم و دقیقا قبل از شروع مسابقه، ترکیب تیم برای رویارویی با حریفی که هنوز نمیشناختیمش، تقریبا کامل شد...

نظرات  (۴)

یادش بخیر چقد خوش گذشت پر بود از لحظات تلخ و شیرین کاش این خوشی های ساده هیچ وقت تموم نمیشد علی جون مرسی که هستی...                                                                               (ایزد پرز)
پاسخ:
قربونت برم....بسی مشعوف و غرق در شادی شدم از اینکه میبینم شما هم افتخار میدید و مطالب رو میخونید
دهنت سرویس ! چرا همه کاسه کوزه هارو سر من بدبخت شیکستی ؟
(مدیر تیم )
پاسخ:
شما بالاخره بزرگ و رهبر تیم بودید آقا سجادD:
چه گزارشی :)

من حالا میخواستم ببینم تهش رسیدید به فینال یا نه که دیدم مطلب تمام شد :)))

الان ادامه اش چی میشه.پایانش باز بود؟ :)

ما فقط گل کوچیک میزدیم.باور کن هم توی محل تو بچگی هم توی خدمت سربازی.

در کل شاید من دو بار تو عمرم فوتسال زدم.

ولی جذاب تعریف کردی.موفق باشی
اینجا هنوز ایزد پرز بوفونو نخریده بود و مشکل بزرگی توی دروازه داشتید
پاسخ:
بله بله....خرید استثناییِ تیم بودی تو.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی